| یکشنبه بیستم بهمن 1387 - [17:7] | بچه ها |
رفتم بسوی خونه
خونه بی آشیونه
دیدم درا بسته
پنجره ها شکسته
کوچه ها همه ساکت
صدای بچه ها نیست
نگاه ها همه سرد
دیگه اون خنده ها نیست
دیدم یه پیر خسته
کنج دیوار نشسته
گم شده تو خیالش با دل و دست مستش
می خونه
همه همه منتظر نشستن تا که خدا
بفرسته ازون بالا یه یه یه یه هم صدا
شاید که ما دوباره
بشنویم بچه هارو
بشکنیم این سکوتو
باز کنیم این درا رو
شاید که ما دوباره